| دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 - [19:7] | هرکس که عاشق تو شد معشوق می شود . . . |
حرام خورده ام و آرزو كرده ام
در صف دشمنانت در آيم
تا در مصاف از تو تيغ خورم
تمامي گل ها
فداي يك برگ موي تو اي سيد الشقايق ها
فردين فكوري
|
نویسنده : راوی
|
|
لینک به نوشته
| دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 - [18:48] | روزگاران |
ماجرای پسرش را که می گفت ریز ریز گریه می کرد . شهادتش را دیده بودند . اما خبری از جسدش نبود . همانطور که تعریف می کرد دو تا بچه از سر وکولش بالا می رفتند . پرسیدم :((اینا کی اند؟)) بچه های پسر بزرگش بودند . اسیر بود . اصرار می کرد شربت بخوریم . رویمان نمی شد . تعارف کردیم خودش هم بخورد . روزه بود...
|
نویسنده : راوی
|
|
لینک به نوشته
| دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 - [18:42] | روزگاران |
کنار کرخه چند عراقی ورق بازی می کردند . یک نارنجک انداختیم وسطشان . هر چهارتا کشته شدند.چند قبضه کلاشینکف وچند تا خشاب پر غنیمت گرفتیم و برگشتیم شهر . سه چهارتایی تو خیابان راه افتادیم و اسلحه ها را نشان مردم میدادیم . آخرهای خیابان چند هزار نفر پشت سرمان بودند . شعار می دادند وتکبیر میگفتند.
|
نویسنده : راوی
|
|
لینک به نوشته
| دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 - [18:30] | ای قوم هبل |
هرچند که بر پیکر ما تاخته اید ازجمجمه های ما بنا ساخته اید
هرچند زخون پهلوانان امروز دیری است به ضرب سکه پرداخته اید
هرچند که از رگ رگ ببریده ی ما زنجیر طلا به گردن انداخته اید
هرچند که در باغ شقایق هامان چونان علف هرز قد افراخته اید
غم نیست اگر به اشک ما طعنه زدید تاریخ قبیله را چو نشناخته اید
اما به همان که رفت و نامد خبرش سوگند که ای قوم هبل باخته اید
ابوالفضل سپهر - دفتر آبی
|
نویسنده : راوی
|
|
لینک به نوشته
| دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 - [18:23] | روزگاران |
همه چیز را آماده کرده بودند . کت وشلوار برایش سفارش داده بودند . برای اتاق ها پرده نو دوخته بودند . حتی میوه ها را هم شسته بودند و توی حیاط گذاشته بودند . دیگر جز منتظر ماندن کاری نمانده بود . انتظاری که هیچ وقت تمام نشد...
|
نویسنده : راوی
|
|
لینک به نوشته
| دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 - [18:20] | روزگاران |
بچه ام فرمانده بود . هر وقت می خواست برود جبهه نمیگذاشت دنبالش برویم . دوست داشتم لااقل تا کنار ماشین ها هم راهش باشم . میگفت :((جلوی بچه ها خوب نیست . اگر خیلی دوست دارید بعد از من راه بیفتید . رزمنده ها نفهمند ما با هم ایم .))
|
نویسنده : راوی
|
|
لینک به نوشته
| دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 - [18:15] | روزگاران |
کم حرف می زد . سه تا پسرش شهید شده بودند . ازش پرسیدم : ((چند سالته مادرجان؟))
گفت : ((هزار سال.)) خندیدم.گفت :((شوخی نمی کنم . اندازه هزار سال بهم سخت
گذشته .)) صداش می لرزید.
|
نویسنده : راوی
|
|
لینک به نوشته

آرشیو مطالب
هفته چهارم دی 1387
آرشیو موضوعی
لینک دوستان
تجمع مهر اباد
لینک روزانه
دو کلمه حرف حساب
نویسندگان وبلاگ
راوی
خروجی وبلاگ