روزگاران
ماجرای پسرش را که می گفت ریز ریز گریه می کرد . شهادتش را دیده بودند . اما خبری از جسدش نبود . همانطور که تعریف می کرد دو تا بچه از سر وکولش بالا می رفتند . پرسیدم :((اینا کی اند؟)) بچه های پسر بزرگش بودند . اسیر بود . اصرار می کرد شربت بخوریم . رویمان نمی شد . تعارف کردیم خودش هم بخورد . روزه بود...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:48  توسط راوی
|
