تبليغاتX
جامی اززلال کوثر - روزگاران

جامی اززلال کوثر

روزگاران

ماجرای پسرش را  که می گفت ریز ریز گریه می کرد . شهادتش را دیده بودند . اما خبری از جسدش نبود . همانطور که تعریف می کرد دو تا بچه از سر وکولش بالا می رفتند . پرسیدم :((اینا کی اند؟))    بچه های پسر بزرگش بودند . اسیر بود . اصرار می کرد شربت بخوریم . رویمان نمی شد .              تعارف کردیم خودش هم بخورد . روزه بود... 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:48  توسط راوی  |